مارتیامارتیا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

martia sheitoon

بدون عنوان

پسر کوچولوی مامان  سلام عزیزم  منو ببخش خیلی وقت به وبلاگت سر نزدم اخه از بس شما بازیگوشی تمام وقت مامانو گرفتی حتی الانم باید برم اما خیلی زود با کلی عکس برمیگردم
4 شهريور 1393

شیرین زبونی های آقا مارتیا

 سلام عزیز خاله امروز جمعه 5 اردیبهشت سال 1393 است و من می خواهم از ماجرای زبان باز کردنت بگم تا وقتی بزرگ شدی از یادمان نرود.  مارتیا عزیز می دونی به خاله چی می گی ؟ می گی   س ′   saa    و به بغلم کن می گی      ب′   baa    به پایین رفتن می گی    پا      و هر وقت می خواهی که بغلت کنم بیارم پایین تو اتاقم دستهایت را باز می کنی و می گی  س′ ب′ پا و هر وقت می خواهی ببرمت پارک می گی  س′ پا  و وقتی می پرسم می خواهی پارک چکار کنی می گی    س´ سو  یعنی می خواهم سرسره بازی کنم.&nb...
7 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

جان مادر این دومین نوروزی ست که تو در کنار ما هستی تا لحظاتمان را زیباتر کنی گلکم تو هر روز بزرگتر شیرینتر و دوستاشتنی تر می شوی و فرصت من برای ثبت لحظات با تو بودن کمتر می شود الان ساعت یک نیمه شب و تو رو ÷اهای من به خواب رفتی از اونجایی که منم خیلی خستم تنها یکسری از عکسات و برات میزارم دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست دارم همه دنییییییییییییییییییییییییییییییییای مممممممممنی   ...
15 فروردين 1393

خنده های شیرین

 مارتیا جون امروز ٩٢.١٠.٢٦ است و تو را با محسن غروب به خانه ما آورد که کلی با دیدنت شاد شدیم و باهات بازی کردیم  آخر شب هنگامی که می خواستین برین خونه تون تو دلت نمی آمد که بری و دست منو گرفته بودی و من هم شروع کردم تا تو رو بخندونم و تو هم انگار خوشت اومد و شروع کردی به خندیدن و با زبان بی زبونی به من فهموندی که تو هم بخند و این خنده من باعث شد که تا به هم نگاه می کردیم می خندیدیم و تو قهقهه می زدی عزیزم حدود ده دقیقه بی دلیل به هم نگاه کردیم و قهقهه زدیم با صدای مامان المیرا که جلوی در منتطر تو بود ازت خواستم که بری یعنی من ببرمت پیششون ولی تو دست منو گرفتی و اشاره کردی که بشینم و با نگاه تو صورتم دوباره خندیدی و من هم دنبال تو ...
27 دی 1392

کمک کردن مارتیا به مادر جون

  راستی خاله جون همان روز که گفتم باهم خندیدیم چند ساعت قبلش یعنی ٩٢.١٠.٢٦ عصر وقتی تنها پیش ما بودی و طبق معمول بدنبال فضولی و به هم ریختن رفتی تو آشپزخونه خلاصه کلی همه کشوها رو به هم ریختی و یکی از ظرف های شکر را ریختی زمین که صدای مادرجونت بلند شد و گفت پسرم این چه کاریه حالا برو نپتون بیار تا جمع کنم و تو مثل یه پسر بزرگ گوش دادی و بعد رفتی جارو دستی که از خودت بلندتر بود رو کشون کشون آوردی و دادی دست مادرجون و اون هم حسابی بوست کرد و قربون صدقه ات رفت بعد گفت این که نپتون نیست پس برو خاک انداز بیار که خوابیدی زمین زیر ظرفشویی و دستتو دراز کردی تا خاک انداز برداری و چون دستت نرسید آنقدر  هه هه گفتی تا مادر جون اومد برا...
27 دی 1392

مش مارتیا

مارتیا جون عزیز خاله خیلی وقت به وبلاگت سری نزدیم شرمنده فرصت نکردیم چون منتظر بودم عکس هایی ازت بگیرم و وارد کامپیوتر کنم ولی نشد حالا بعضی از تاریخ ها و خاطراتت رو می نویسم تا یادمون نره و عکس هاتو می زاریم برای بعد. عزیز دلم می دونی اولین باری که بابا گفتی کی بود درست 25 خرداد سال 92 و اولین باری که حسادت کردی 13 تیر سال 92 بود روزی که پارمیدا و امیر سام خانه ما بودند و با وارد شدن بابا محسنت امیر سام پرید بغلش و او هم امیر سام را بغل کرد و تو بغض کردی و زدی زیر گریه و دست هایت را به سمت بابا محسن دراز کردی کوچولو نازم این اولین بار بود که این حس را در وجودت دیدیم   عزیزم می دونی اولین مسافرت راه دورت 16 مرداد سال 92...
25 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به martia sheitoon می باشد